تبليغاتX
عروسک افسون شده
آره خوب میدونم اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد...
سلام

میدونم که خیلی زود نیومدم اما خب باید بگم در مورد حرف های تازه ای که میخواستم بزنم :

اونارو نمیتونم تو این وبلاگ بنویسم آخه موضوع اون مطالب اصلا به این وبلاگ نمیخوره

من تو این وبلاگ فقط یه سری شعر و از این جور چیزا مینوشتم که در واقع به جز وقت تلف کردن چیز دیگه ای نداشت یعنی به درد هیچ کس نمی خورد البته خب اون موقع هم که من از این جور چیزا می نوشتم بچه بودم حق داشتم اما خب الان بزرگ شدم دیگه می خوام حرفای بزرگونه هم بزنم حرفای قلمبه سلمبه فقط دعا می کنم تو گلوم گیر نکنه آخه ...

بهتون توصیه می کنم حتما وبلاگ روببینید هر کسی هم که خواست میتونم کل مطالب رو براش ایمیل کنم فقط کافیه آدرس میلتون رو برام بذارید.

اولش توصیه کردم اما الان میخوام ازتون خواهش کنم که برین وبلاگ رو ببینید چون واقعا به دردتون می خوره ارزش صرف هم وقت هم پولتون رو داره

آدرس وبلاگ جدید هم اینه

http://newafsoon.blogfa.com

خیلی دوستون دارم

+ نوشته شده در  25 Sep 2008ساعت 5 قبل از ظهر  توسط گاگارین   | 

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

نمیدونین چقرد خوشحالم

از اینکه بازم دارم اینجا مینویسم

انقدر حرف دارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم که نگو

اما الان وقت نیست

قول میدم زود بیام

با یه عالمه حرف جدید

و فوقالعاده تازه و جالب

+ نوشته شده در  18 Sep 2008ساعت 7 بعد از ظهر  توسط گاگارین   | 

سلاااااااااااااااااااااااااام!!!! من دوباره برگشتم

اما دستام خالیه چون چون تو غربت گیر کردم.ولی دلم واسه اینجا و حال و هواش خیلی تنگولیده بود به همین خاطر فقط اومدم یه آپ کوچمولو بکنم تا بعد.

+ نوشته شده در  18 Apr 2006ساعت 10 قبل از ظهر  توسط گاگارین   | 

 

بچه بودي
بزرگ شدي
بزرگ تر ميشي
بعد با خودت فک مي کني که قبلنا بچه بود و الآن بزرگ شدي
و اين یه لوپ بینهایته!

میدونی
دیشب
وقتی بغلم میکرد
یادم افتاد
که مادرم منو چهارده سال بغل نکرد
مادرم منو دوست داشت
میپرستید
ولی بغلم نمیکرد.
و این یه قصه‌ی تلخه.
قصه‌ی تلخ مادری که بچه‌ش رو دوست داشت
و حتی میپرستید
ولی
هیچ وقت بغلش نکرد
تا روز آخر
تو فرودگاه
که به من گفت
خداحافظ
و بغلم کرد
و من تو بغلش گفتم
خداحافظ.

و کلاغه هم هیچ‌وقت به خونه‌ش نرسید.

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 اوه نه!

دروغ گفتم

اون هرگز منو بغل نکرد و منم هیچ وقت بهش نگفتم که دوسش دارم اما...

اما نمیذارم این قصه تلخ تا نهایت تو لوپ باشه

 نه! نمیذارم...

 

 

+ نوشته شده در  17 Dec 2005ساعت 1 قبل از ظهر  توسط گاگارین   | 


 

دوست دارم که توی سر تو الآن همون چیزی باشه که تو سر منم هست
دوست دارم که فکر من و تو عینا یکی باشه

خوب، برای اینکه تو بتونی بفهمی فکر منو باید یه جوری بهت انتقالش بدم دیگه
فقط با کلمه میشه انتقالش داد
فکرمو باید با چند تا کلمه تصویرش کنم
کلمه کم میارم
درست عین وقتی که میخوای یه تصویر رنگی را سیاه سفید چاپ کنی
نصف مفهوم از دست میره

فکرمو که با کلمه تصویر کردم میگم
تو میشنویش
حواست پرته، داری پیش خودت فک میکنی که این داره به چی فک میکنه؟
برای همین حرفای منو یکی در میون میشنوی
کلمه هایی را که شنیدی جمع میکنی
سعی میکنی اون تصویر اولیه را ازش بسازی
انگاری مثلا بخوای با چهار تا خط راست یه دایره بسازی، خوب معلومه که میشه مربع در بهترین حالت، هیچوقت دایره نمیشه
برای همینه که تو نمیتونی هیچوقت بفهمی که من به چی فکر می کنم
برای همینه که هیچوقت من و تو نمیتونیم به یه چیز مشترک فکر کنیم

ولی میدونی؟
من میتونم چشماتو بخونم
بازم میدونی؟
که تو هر فکری که کنی توی چشمات منعکس میشه
حالا دیدی؟

 من فکرتو همونجوری که هست دیدم

 

 

+ نوشته شده در  3 Dec 2005ساعت 12 بعد از ظهر  توسط گاگارین   | 

 

برای هر آدمی
با همه ی اخلاقا و عادتا و اعتقاداش
با همه ی شرایط محیطی و موقعیت زندگیش
یه دایره بزن به مرکز اون آدم و با یه شعاعی که بتونی همه ی اینایی که این بالا گفتمو توش جا بدی
حالا اون دایره را میریزم توی یه جعبه
حالا یه پکیج ازون آدم داریم
خوب؟
ممکنه اون آدمه پکج خوبی داشته باشه، ممکنه هم بد
خوب اگه بد باشه که اصن طرفش نمیری
اگه خوب باشه و خوشت بیاد ازون مجموعه میری جلو


ببین فرض کن هر خوبی یه نور مثبت داره و هر بدی یه نور منفی
حالا اگه خوبیها و بدیهای آدمه مساوی باشه تو هیچ نوری ازون پکیج نمیبینی که خارج شه،

 پس اصلا اون آدمه را نمی بینی،

 پس اصلا طرفش نمیری
اگه بدیاش بیشتر باشه، یه سری نور منفی از بیرون بسته ش دیده میشه، یه نور سیاه، یه نور کثیف،

خوب بازم تو نه تنها طرفش نمیری بلکه میدویی و هر چی میتونی بیشتر ازش دور میشی

ولی اگه خوبیهاش بیشتر باشه، اگه تو نور سفید ببینی، میری جلو

اینم بگما،

 هر چی خوبیا از بدیا بیشتر باشه نور سفیدش بیشتره دیگه، پس آدمای بیشتری را هم به
سمت خودش جذب میکنه، این طبیعیه
مثلا فک کن یه اتاق که یه لامپ داره، دیدی چقدر یه عالمه پشه وت اتاق باشه همه شون میرن دور چراغ جمع میشن؟

 حالا نه اینکه بگم شماها پشه اید و اون نوره ها، :)

 کلنی مثلا
هرچی نور تو بیشتر باشه آدمای بیشتری جذبت میشن،

اگه دیدی یه عالمه آدم دوست دارن بدون که تو خیلی خوبی، خیلی نور سفیدی، خوب؟
خوب خالص که نداریم
سفیدیه مطلق هم پس نداریم


حالا فرض کن تو یه آدمی را داری که خوبه، یه نور سفید
بعد نزدیک میشی بهش کم کم
خیلی نزدیک میشی بهش کم کم
اونقدر نزدیک که داخل میشی،

داخل اون پکیج،

داخل اون بسته،

 میتونی حالا جزءجزء ببینی، نه؟

یهویی
یه بدی می بینی،

 یه نور سیاه
بعد
میترسی
یادت میره که کل این پکیج یه نور سفید بوده، یه خوبی بوده
اون سیاهه کور میکنه،
میترسی
میترسی
نه؟
طول میکشه تا دوباره یادت بیاد که این مجموعه خوبه

اون طول کشیدنش شاید کار دستت بده
نه؟

+ نوشته شده در  18 Nov 2005ساعت 3 بعد از ظهر  توسط گاگارین   | 

  ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ،

 شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته

 براي اولين بار تو را ميبوسم .

 آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم

 ديدي كه خداوند ميخنديد ،

 خداوند خوشحال شده بود ،

خداوند خوشحال شده بود!

 پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم

تا ابد .

اي تنها منجي من!

 مرا تنها مگذار ،

 اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ،

 براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد

 و براي گوشهايت صدا ،

براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ،

و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ،

مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .

  روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم !

 ميداني چرا ؟

 براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم .

 ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشی

 تا هميشه.

  تو ديگر تنها نيستي ،

 خانه اي خواهم ساخت برايت ،

 از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ،

 قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم

و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه  . .

. و در عوض فقط از تو

 ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني!

 

*************************************** 

تازگی ها رفتم تو فکر اینکه واقعا خدا چیه؟

تو میدونی؟ 

*************************** 

 

+ نوشته شده در  24 Oct 2005ساعت 5 بعد از ظهر  توسط گاگارین   | 

من میخوام بزنمت، خوب؟
من باید بزنمت، بازم خوب؟
ولی اگه تو توی چشمای من نگاه کنی همینجوری که من نمیتونم بزنمت که آخه
ببین
تو زمینو نگاه می کنی
تو میری میشینی اون گوشه، هیچی هم نمیگی، منو هم نگاه نمی کنی، اگه هم داری گریه می کنی باید بی صدا گریه کنی، صورتتو هم یه جوری بگیری که من اشکاتو نبینم، وگرنه که من نمیتونم بزنمت که
حالا من میزنمت
همونجوری هم که دارم میزنم آروم آروم گریه می کنم
تو هم داری آروم آروم گریه می کنی
حالا من محکمتر میزنم
تو توی خودت جمع میشی، مچاله میشی، خیلی محکم زدم، نه؟
حالا من با صدا گریه می کنم
حالا تو داری می لرزی
میشنوی صدای هق هقمونو که با هم قاطی شدی
حالا تو یه دفه از جات بلند میشی
قدت از من خیلی بلندتره، من فک می کنم که تو هم میخوای منو بزنی، ولی اگه منو بزنی که من میشکنم که، آخه تو خیلی زورت زیاده
تو چشمات نگاه می کنم
خیسه خیسه
خوشگل شدی ها کره خر
چشمای منم خیسه یعنی؟ منم خوشگل شدم یعنی؟ آخه داری یه جوری نیگام می کنی تو
بغلم کردی؟
تو جدی جدی بغلم کردی، آره؟
حالا تو بغل هم گریه می کنیم، توی شونه های هم
بلند
بلنـــــــــــــــــــــــد
بلنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
بلنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
بازم بلندتر
می لرزیم
توی بغل هم
تنگه تنگمن دیگه نمیزنمت
قول میدم
باور کن

+ نوشته شده در  5 Oct 2005ساعت 11 بعد از ظهر  توسط گاگارین   | 

بهش گفتم من ضعیفم
بهش گفتم باید ضعیف بود
تا دوست داشت
تا دوست داشته شد
باید ضعیف بود.
میدونی قشنگ‌ترین حرفی که بهم زد چی بود ؟
اون شب
بهم گفت
گفت ضعف‌هاتو دوست دارم.
خیلی.
دوسش دارم.
یه جوری
یه جور عجیبی
که تجربه‌ش نکرده بودم.
آخه
ضعف‌هامو دوست داره
و بغلم میکنه
همونجوری که چهارده سال مادرم بغلم نکرد
و
میفهمه آدم ضعیف
یعنی چی

 

+ نوشته شده در  29 Sep 2005ساعت 12 بعد از ظهر  توسط گاگارین   | 

میام دنبالت
میریم
گم میشیم
نمیدزدمتا
خودت باهام میای
ولی میریم گم میشیم
به هیچ کسی هم نمیگیم کجا میریم.
راستش ٬ خودمونم نمیدونیم کجا میریم
فقط میریم
میریم دور
یه جایی وسطای ایالت بغلی
که یه دشت داره
با یه دره
و هیچی هم آدم نداره
هوا هم سرده
کیسه خواب دونفره‌مون رو میبریم
میخوابیم توش
من تو رو بغل میکنم که سردت نشه
یه عالمه راه رفتیم
خیلی خسته‌ایم ٬
ولی نمیخوابیم
میدونی که چی کار میکنیم ؟
فاصله‌ي اولین ستاره‌ رو تا خودمون حساب میکنیم
مممم
من همه‌ی شکلاتا رو میدم تو بخوری
آخه من مهربونم
دهنت شکلاتی شده
پاکش نکنیا
هنوز سردته
یه کمی از اون مشروبا رو میریزم برات بخوری گرم شی
تو مست میشی
من پسر خوبی هستم
سوء استفاده نمیکنم
فقط یه کم استفاده میکنم
:)
همین.
 
*************************************
اولین جکی که شنیدی چی بود؟
****************************
+ نوشته شده در  19 Sep 2005ساعت 8 بعد از ظهر  توسط گاگارین   |